شاهنامه

شاهنامه

جمشید4
نویسنده : مسعود - ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٤

نوبت به داستان جمشید می رسد . این داستان ماجرای یک حرکت و جهش بزرگ تاریخی است . بیهوده نیست که پادشاهی جمشید هفتصد سال به طول انجامیده است . حتی زبان اسطوره برای برداشتن چنین قدم بزرگ تاریخی زمان درازی را پیش بینی می کند .

در هفتصد سال پادشاهی جمشید ، انسان ابتدایی سرگردان به دنبال خوراک بوده ، پس از آن که مجهز به گرمای آتش شد ، سختی و کاربری آهن ، کانال های آبیاری زراعت را برایش ممکن ساخت و تا حدی از جبر فصل ها رهایش پیدا کرده و سر انجام مسکن ثابت می یابد و شهر نشین می شود .

خوراک مازاد بر مصرف مهیا می گردد و تقسیم کار، و در نتیجه تقسیم طبقات اجتماعی شکل می گیرد و نهادینه می گردد .

پادشاهان ، صاحب تخت، کاخ، گوهر و لشکر می شوند . کشاورزان و پیشه وران مالیات دهنده اند تا رفاه درباریان و بزرگان لشکر و موبدان دین را فراهم آورند .

سلاح جنگی ساخته می شود و فراهم آمدن امکان کشتار جمعی ، امر مبارزه و نبرد را شکل دیگری می بخشد . بشر بهره کش از کار دیگران ، به اتکای ابزار جنگی و سپاهیان مزد بگیر خود را، خدا و صاحب اختیار همه می پندارد و دین داران عافیت جوی و اعمالش مهر الوهیت و خدایی می نهند.

پس از تهمورث پسر گرانمایه و پاک نهادش جمشید بر تخت پادشاهی نشست . او هفتصد سال حکومت کرد .

هنگامی که جمشید تاج بر سر نهاد و پادشاهی آغاز کرد ، به مردمان وعده داد که توان خویش را به کار می گیرد که آسایش و آرامش مردم را هرچه فزونتر سازد و دست نابکاران و پلیدان را از امور مردم هرچه کوتاه تر نماید .

به روزگار جمشید ایرانیان سلاح آهنی ساختند و زره و خود و جوشن ، مایه ی توانمدی سپاهیان ایران گردید .

کشاورزان می کاشتند و می درویدند . رمه داران احشام سیر و سلامت خودرا از کوه به دشت می آوردند .

بافندگان از کتان و ابریشم ،دیبا و حریر می بافتند . خلاصه آرامش و رفاه و شادی همنشین ایرانیان بود .

در پرتو دادگری جمشید ، هنرمندان به خلق اثر پرداختند .

هریک از این گروه ها نام و شهرت خود را یافت و جایگاه اجتماعی او معلوم شد .

آتوریان که همان آتشبان بودند در بلندای کوه مأوا گزیدند و در آرامش کوهستان به کار عبادت و پرستش یزدان و نگاهبانی از آتش پرداختند.

تشتاریان یا نیزه سازان گروه جنگاوری بودند که از مرز و بوم ایران دفاع می کردند .

نسودیان به کار کشاورزی مشغول و بار مالی اداری کشور را بر دوش می کشیدند و اهنوخشان یا پیشه وران و صنعت کاران در جست و جوی ساختن ابزار های جدید برای راحتی بیشتر مردمان بودند .

طبقات ایجاد شده هر یک حدود خود را می دانستند و به کار خویش مشغول بودند . جملگی راضی و سرخوش و ایمن در  کنار یکدیگر می زیستند .

جمشید فرمان داد گروهی آب را با خاک در آمیزند و خشت بسازند. مهندسین و ریاضی دانان طرح ها ریختند و معماران را با خشت و سنگ و گچ خانه های زیبا و کاخ های باشکوه و حمام های عمومی و سرپناه های همگانی بنا نهادند .

عطاران از آمیختن گیاهان مختلف دارومی ساختند و درمان درد می کردند . بوی خوش گلاب و عنبر و کافور و اسپند فضا را معطر می کرد و بیماری و درد را می رمانید .

در این روزگار صنعتگران کشتی ساخته و به آب انداختند و ماجراجویان گستاخ سفر آغاز کردند تا در نقاط دیگر گیتی سیاحت کنند و بر دانش و تجربه خود بیفزایند . حاصل این همه ، برای ایرانیان ثروت و رفاه و فراوانی و آرامش بود .

چون روزگار بدین جا رسید ، جمشید شاه ، برتر از خویش کس نیافت و خواست باز هم فراتر رود .

به دستور او کاخی بلند ساختند و تختی زیبا در آن نهادند که به انواع گوهر ها و جواهرات گرانبها آراسته شده بود . سپس دستور داد تا دیوان کمر در خدمت ، آن را برداشته و بالای زمین نگاه دارند . جمشید شاه مانند خورشید بر تخت نشست و همگان در پای مسند او جمع شدند . بر او آفرین گفتند و گوهر نثارش کردند و آن روز را سر آغاز نوی در تاریخ زندگی ایرانیان خواندند . جمشید فرمان داد روز اول فروردین را که آغاز بهار بود جشن گرفته و نوروز بنامند و گرامی بدارند. در روز نوروز شاه بر تخت می نشست و در شادی و نشاط عمومی شرکت می کرد . کار تعطیل بود و رامش گران می نواختند . مردمان به شکرانه ی این روز خانه و کوی خویش به شادمانی می آراستند.

چنین بود جشن نوروز که جشن آغاز سال نو برای ایرانیان است بنا نهاده شد .

از آن زمان که تاریخش در غبار ایام ناپیدا است ، تا امروز ایرانیان اول بهار ، نوروز را جشن می گیرند و به شادمانی فرا رسیدن این ایام خانه و شهر خویش را می آرایند . شربت و شیرینی می خورند و به شادی می پردازند . سیصد سال بر این منوال گذشت . ایرانیان شاد بودند و رنج و اندوه راه سرزمین این نیکان آزاده را از یاد برده بود . دیوان نابکار زیر فرمان جمشید بودند و توان گردن کشی و زشت کاری نداشتند .

زمان گذشت و جمشید رقیب و همتایی برای خود نیافت . به تخت و بارگاه و بزرگانی که کمر بر خدمت او بسته بودند نگریست و خودپسندی بر او چیره گشت . گردن فرازی کرد . یزدان پاک بخشایش گر را ناسپاسی نمود و فراموش کرد .بزرگان لشکر و موبدان ارشد و سالخوردگان قوم را به حضور طلبید و به آنان چنین گفت: اکنون کسی را در گیتی به قدرت و دهش برتر از خود نمی یابم . دنیا چنان است که اراده کرده ام و آراسته ام . آرامش و رفاه و امنیت را فراهم آورده ام و پوشش و سرپناه و دارایی همگان از برکت وجود من است . موجبات سلامتی و نشاط را من مهیا ساخته ام و فزونی دانش و آگاهی در سایه ی حضور من به دست آمده است . پلیدی ها را از جهان رانده ام و برای همه سرچشمه ی نیکویی هایم .

اکنون به خاطر این همه دهش و بخشایش شایسته و بایسته است که مرا جهان آفرین بنامید زیرا منشأ برکات و نیکویی ها من هستم .

موبدان حیرت زده سر به زیر انداختند چرا که جرأت مخالفت با پادشاه را نداشتند .

چون جمشید ادعای خدایی کرد و سپاس یزدان فرو گذارد ، فره ایزدی از او گسست .

هنگامی که فره ایزدی از پادشاهی بگسلد ، رأی و داد بارگاه او را ترک می کند و بدون رأی و داد پیروزی و بهروزی ممکن نیست . پلیدی میدان می یابد ، وحشت و هراس دامن می گستراند . بد بینی جای خلوص را می گیرد و خیانت، وفاداری و امانت را از میدان به در می کند . خود پسندی و خود برتر بینی سرآغاز شکست و گسست امنیت و قدرت است . خود بینی ، دانش جمشید را زایل ساخت و دادگری وی را پوشانید . بزرگان از گردش پراکندند و کیست که به پادشاه بی خرد وفادار بماند ؟ نام جویان خردمند و دلاوران مخلص هرگز به گرد بی دانشان خود بین گرد نمی آیند.

چنین شد که آرامش و امنیت ، ایران زمین را ترک گفت و سرزمین ایران تاخت گاه جهان گشایان خودی و بیگانه شد .

سرداران و سپهسالاران دلسوز و روشن ضمیر ایران را ترک گفته و به تازیان پیوستند . و بدین گونه روزگار شادی و آزادی و سربلندی ایرانیان به سر آمد .

جمشید تیره بخت از خطای خویش آگاه شد و از یزدان پاک با خون دیده پوزش طلبید ولی دیگر خیلی دیز شده بود و درمان درد میسر نبود .

آن زمان که فره ایزدی بر مردمی نتابد ، نابخرد و کژ رفتار می شوند و بازده بی خردی و نا سپاسی سرنگونی و زبونی و سیاه روزی است .

در دوران تاریخی جمشیدی فقط ایرانیان در این منطقه زندگی نمی کردند . اقوام گله داری نیز در محدوده ی جغرافیایی سرزمین های میان دو رود می زیستند .

از جمله افرادی که فردوسی در شاهنامه از آن ها یاد می کند تازیان هستند.

جمشید در اوستا نیز اولین کس است که نوشابه شفا بخش هَوَم را می سازد و به پاداش آن فرزند خورشید چهری به نام جم به او ارزانی می شود .با تحقیق در داستان جم می توان دریافت که پیش از جدا شدن تیره های هند و ایرانی از یکدیگر این شهریار _موبد در میان آریاییان شناخته شده و قابل احترام بوده است .

از این شهریار باستانی ، که به روزگار او بیماری و پیری و مرگ از میان آدمیان برداشته شده بود، در اوستا در یشت های گوناگون یاد شده است .

در وندیداد چنین آمده که اهورا مزدا به جم یاری رسانید تا سرزمین های ایرانی را آباد ساخته و مرگ و اندوه را از میان آنان بر دارد .

جمشید همچنین با یاری اهورا مزدا و ایزدان دیگر از نزدیک شدن سرمایی مرگ آور آگه می شود و با راهنمایی آنان دژی در زیر کوه می سازد که از شکاف سنگها نور می گیرد و از بیرون کسی توان دیدن آن را ندارد  نام این دژ یا باغ «وَرجمکَرد» است .

در این باغ آرمانی و مرگ و پیری و بیماری را راهی نیست و همه در جوانی و تندرستی به زندگی مشغول اند.

این تعریف سپس تر جمشید را شهریار جاودانی شناخت که آدمیان پاک و نیک کردار را به سرای جاویدان اجدادشان راه نمی نمایاند .سیمای فردوسی در نزد ایرانیان باسنان ، بازتاب این باغ افسانه ای جمشید است .

جمشید که دارای سه فرّ ایزدی، شهریاری و پهلوانی است ، نماینده روزگاری است که شاهان نه تنها بزرگ موبد که بزرگترین و تواناترین پهلوانان نیز بوده اند.

با پایان داستان جمشید تاریخ تمدن آریاییان فلات ایران چرخشی دیگر کرده و سه نیروی گرداننده جامعه از یک دیگر جدا شده اند و این نشان پیچیدگی و رشد شهرنشینی و تمدن اقوام ایرانی است .

در زامیاد یشت ، در اوستا ، فقره های 33و34 چنین می آید :

«به شهریاری او (جمشید) ، نه سرما بود، نه گرما ، نه پیری ، نه مرگ و نه رشک دیو آفریده . این چنین بود پیش از آن که او دروغ گوید . پیش از آن که او دهان به سخن دروغ بیالاید . پس از آن که او به سخن نادرست دروغ دهان بیالود  فر آشکارا به کالبد مرغی از او به بیرون شتافت .

هنگامی که جمشید خوب رمه دید که فر از او بگسست ، افسرده و سرگشته همی گشت و در برابر دشمنی دیوان فرو ماند و به زمین پنهان شد.

توجه به نماد جمشید خواننده نکته بین را به اندیشه وا می دارد که جانب خرد فرو مگذارد و اجازه ندهد که دیو آز و خود برتربینی روان او را تیره کرده اندیشه اش را زایل سازند . شهریار وجود در چنین صورتی از فرّ و شکوه تهی شده سرگردان و پریشان می گردد و ثمر آن چیرگی اهریمنی چون اژی دهاک مردم خوار بر روان و اندیشه خواهد بود


comment نظرات ()
تهمورث3
نویسنده : مسعود - ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٤

تهمورث پسر دانا و گرانمایه ی هوشنگ پس از پدر بر تخت پادشاهی نشست .

ابتدا موبدان را فرا خواند و برایشان از اندیشه ها و نقشه هایش سخن گفت .

گفت که جهان را از بدی ها خواهد شست و دست نابکاران را از سرنوشت انسان ها کوتاه خواهد ساخت.

راز های طبیعت را خواهد گشود و سودمندی هایش را به مردم خواهد ناساند .

با درایت تهمورث ، ایرانیان آموختند با پشم و موی میش و بز نخ بریسند و با آن زیر انداز و جامه ببافند . پرندگان را اهلی ساخته و از توانشان بهره مند برند.

تهمورث را وزیری بود روشن ضمیر و دادگر به نام شیداسب که با کاردانی به امور ملک و ملت می رسید . در پارسایی او چنین گویند که اوقاتش را در روز صرف رتق و فتق امور کشور می کرد و حتی خوراک نمی خورد . شیداسب را نزد ایرانیان احترامی شایسته بود و گرامی اش می داشتند .

داشتن وزرای کاردان و روشن روان ، نشانه ی دادگری و پاک روانی پادشاهان است .

به روزگار تهمورث ایرانیان بسیار آسوده بودند ، شاد و آزاد می زیستند و شاه چنان از بدی ها پیراسته شد و دانش و رای چنان در نزدش ارمند گردید که فر ایزدی از وی تابیدن گرفت .

و چه پاداشی شایسته تراز این برای مبارزان با تباهی ها و کوشندگان در راه آسوده سازی زندگی آدمیان می توان یافت .

خواننده داستان های شاهنامه بی درنگ درمی یابد که در برابر تاریخ پویا و پر تلاش قومی است که از سرزمین های ناشناس و سرد به فلات ایران آمده اند و در این سرزمین اسکان گزیده اند و زندگی خویش را با یافتن راهی تازه و ابزاری نو آسان تر و دلپذیر تر می کنند.

در شاهنامه حکیم توس اولین بار که به تابش فر برخورد می کنیم در داستان تهمورث است .

باید یادآور شد که فر در میان اقوام ایرانی ساکن فلات بخشش ویژه ای بوده که مایه ی شوکت و سربلندی دودمان می شده است .

چون دیوان و اهریمنان کردار تهمورث را دیدند و از شادمانی آدمیان آگاه گردیدند ، خشمگین شدند . گرد هم جمع شدند تا خدعه ای بیندیشند زیرا اهریمنان و پلید روانان همواره با شادی و آسایش و آزادی مردمان در ستیزند .

تهمورث از نشست آنان آگاه شد و برای دفاع از شرافت و نیکی و تداوم تابش فره ایزدی به آنان حمله برد . اهریمنان و بد نهادان نیز با سپاه گران خویش به میدان آمدند . نیرو های نیکی و پلیدی در دو سوی میدان صف کشیدند . در یک سو آتش و دود و سیاهی بود و در سوی دیگر دلیری و پاکی و روشنایی . یک طرف بندو جهل و ترس رخ می نمود و در طف دیگر آزادی ،دانایی و آسایش قد برافراشته بود.

نبرد چندان به درازا نکشید زیرا اهریمنان را توان هم رزمی با سرداران تهمورث، این دلاور نیکی و پاک روانی نبود . آنان یکی پس از دیگری به خاک افتادند .

آنگاه که روشنایی و دادگری دست در دست یک دیگر نهند و ریا و خود بینی را از خود برانند ، پلیدی ها را مجال عرض اندام نیست و این را یزدان پاک مقدر کرده است .

تهمورث نیز در اوستا از پهلوانان است . نام او او تّخّم اروپ است که به معنای روباه نیرومند و قوی پنجه می باشد .نام این پهلوان هموواره با صفت اّزینّ ونت یعنی مسلح آمده است این نام سپس تر به زیناوند بدل شد. بنا بر این تهمورث زیناوند به معنی روباه تیز تمام سلاح است که بی تردید می تواند نام و صفت پهلوانی محبوب بوده باشد .

تبهکاران سیاه دل و تاریک جوی که چنین دیدند چاره ای جز تسلیم نیافتند . تهمورث هوشمند آن ها را امان داد ، با این شرط که آن چه می دانند به ایرانیان بیاموزند . دیوان چنین کردند و تهمورث را خواندن و نوشتن به سی زبان از جمله پهلوی، رومی ، پارسی ، سغدی، چینی و عربی آموختند .

دانش اندوزی چنان نزد نیک نهادان گرامی است که برای یافتنش دیوان را نیز به خدمت می خوانند .

تهمورث دیو بند ، سی سال با رای و داد بر ایران زمین حکومت کرد و چون روزگارش به سر آمد به سرای دیگر شتافت . ایرانیان به سوگ او نشستند زیرا مرگ دادگران و نیک خواهان سوگ آور است


comment نظرات ()
هوشنگ2
نویسنده : مسعود - ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٤

دومین پادشاه جهان ، هوشنگ ، چهل سال با رای و داد پادشاهی کرد.

در داستان های اوستایی هوشنگ از شمار پهلوانان است که پارسایی و تقوا را نیز دستور کار قرار داده است. این پهلوان اوستایی هئوشیّنگهه نامیده می شود که همواره با لقب پرذات به معنی قانون گذار همراه است .

بنا بر رای [ یوستی]  ، که ریشه بسیاری از لغات اوستایی را مورد مطالعه قرار داده است ، هوشنگ به معنای بخشنده جایگاه خوب است و در شاهنامه حکیم توس نیز کشف مهار آتش و چگونگی خانه سازی به دوران این شاه پیشدادی آغاز می شود . اگر چه استاد خالقی مطلق اشعار مربوط به کشف مهار آتش و جشن سده را از فردوسی نمی داند ، اما داستان آن خالی از لطف نیست . داستان چنین است : روزی هوشنگ شاه با جمعی از یاران از صخره های کوه سترگی بالا می رفتند که ناگهان مار سیاه بلندی در برابر آن هویدا شد .

چشمان مار مانند دو گلوله آتش می درخشید و از دهانش دود سیاهی خارج می شد که اطراف را تیره و تار می ساخت . شاه دانست که چنین موجود هراسناکی نمی تواند دوست آدمیان باشد . سنگی برداشت و با قوت به سوی مار انداخت . مار جهان سوز به کناری جست و از سلاح سنگی جهان جوی جان به سلامت برد ، ولی سنگ پرتاب شده با شدت بر تخت سنگ دیگری اصابت نمود و آتش جرقه زد . خار و خاشاک اطراف شعله ور شد و آتش گسترش یافت . مار از معرکه گریخت اما آتش روشنایی بخش پاک ساز بر جای ماند . هوشنگ دادگر راز آتش را با مردم در میان نهاد . به دستور او جایگاه شایسته ای برای آتش ساختند تا همیشه فروزان بماند . کنترل آتش سر اغاز زندگی تازه ای برای انسان ها بود . شب هنگام همه به پای کوه رفتند و در روشنایی آتش که کاشانه شان را گرم می کرد و تاریکی را به گریز وا می داشت یزدان بخشایشگر مهربان را ستایش کردند . به شادمانی یافتن آتش، خوردند و نوشیدند و شادمانی ها کردند . ایرانیان نام آن شب را سده نامیدند . جشن سده که یادگار هوشنگ پاک نهاد است هنوز در میان ایرانیان روشنی جوی گرامی داشته می شود .

به دوران پادشاهی هوشنگ آدمیان آهن را یافتند و آموختند که چگونه از سنگ جدایش کنند . آهن گداخته را انسان صنعت گر ابزار ساز شکل داد و با آن تبر و تیشه ساخت . ابزار ساخته شده زندگی آدمان را آسانتر ساخت و به آسودگی و رفاه آنان افزود . ایرانیان با ساخته های جدید آبراهه کندند و آب را از رود ها و دریاچه ها به مزارع بردند . بدین گونه زراعت آغاز شد .

آدمیان که تا آن زمان تنها میوه و دانه می خوردند ، آموختند که به هنگام ، تخم بر زمین پاشند و به موقع محصول را درو نمایند. چنین بود که نان فراهم شد و رنج فراهم آوردن آن اندک گردید .

به روزگار پادشاهی هوشنگ خردمند ایرانیان آموختند که گله های گوسفند و گاو نگهداری کنند و از پوست جانورانی چون سنجاب و قاقم و سمور برای خویش جامه های زمستانی بدوزند . این چنین دیو سفید سرما نیز به زانو در آمد .

ایرانیان سیر از نان و گرم از جامه های پوستی زمستان ، در پرتو آتش روشنایی بخش به راحتی و شادمانی می زیستند و ستایش یزدان می گفتند .

چون روزگار هوشنگ به سر آمد ، رخت از این جهان بر بست و به سرای دیگر شتافت.

 این به تحقیق سر انجام همگان است .

آتش شعله ور در آتشدان ، سنبله های بارور گندم ، ابزار ساخته شده آهنی ، نام هوشنگ را به نیکی در فرهنگ ایران زمین جاودان می سازند.

بشارت باد بر نیکی کنندگان که به نیک نامی در تاریخ جاودان می مانند


comment نظرات ()
کیومرث، شاهنامه
نویسنده : مسعود - ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٤

در روزگار باستان که زمین چون فرشی گسترده بود و آسمان چون سنگی بالای آن آویخته .

در روزگاری که خورشید جهان افروز نور می بخشید و زمین را گرم می کرد و ستارگان درخشان ، آسمان شب را الماس باران می نمودند.

در دوران دوری که دریا، این مایه ی حیات و هستی ، در کنار دشت و کوه و دریا زمین را زیبا و قابل زندگی می ساخت.

در ایام خوبی که انسان ها با دیگر آفریده ها با شادی و هماهنگی می زیستند و ستایش یزدان می کردند، کیومرث پادشاه شد.

کیومرث پادشاه سراسر ایران زمین در کوه بلندی منزل گزید و به مردمانش آموخت چگونه حیوانات را رام خود ساخته و چطور از پوست آنان جامه بدوزند .در زمان حکومت این پادشاه دادگستر که سی سال به طول انجامید در روی زمین اندوه و بیماری و دشمنی نبود ، آنچه بود شادی و مهربانی و فراوان بود . حتی جانوران نیز دوستار کیومرث بودند زیرا در نظام پادشاهی او آزاری به جنبنده ای نمی رسید.

پژوهشگران افسانه ی ایران نیک می دانند که در اساطیر آریاییان ساکن فلاط ایران، گئومرت به معنای زنده میرا، اولین انسانی است که در زمین پیدا شده و بنا بر نوشته های باستان ، خلقت او را خود اهورا مزدا نظارت کرده و از ذات خود در وجودش نهاده است .

بنا بر این داستان ، آسمان از سنگ های شفاف و گران بها ساخته شده و زمین در سه لایه زیر آن قرار گرفته است. کوه ها مانند درختان ریشه در زمین دارند و بلند ترین آن ها "هارائیتی " یا "هربرز" است که در گویش فارسی میانه البرز نامیده می شود.

زمین با بارش باران به هفت بخش تقسیم گشته و بزرگترین آن ها : "خوانیرا" است که "آریانم" یا سرزمین آریاییان در میان آن است .

در داستان های دینی گیومرث اولین انسان است و هرگز به عنوان شهریار شناخته نشده است. او اولین فرد بشر است که چون زمان مرگش فرا می رسد بر پهلوی چپ بر خاک می افتد و تخم او بر خاک می ریزد. از آن دو ریواس کوهی می روید و پس از زمانی دراز این دو ریواس به انسان بدل می گردند و مشیگ و مشیانگ خوانده می شوند . و انسان های دیگر ثمر زاد و ولد این دو هستند .

حکیم توس چون حماسه می سروده است ، نیک مردان اساطیری را به شهریارانی بدل کرده که برای پیروزی و سلامت مردمان خود نبرد و جانفشانی کرده اند.

کیومرث را پسری دانا بود سیامک نام که بسیار محبوب پدر بود، چرا که پدران همواره توان و بقای خود را در پسران خود می بینند .

در سوی دیگر دنیا ، اهریمنی بد نهاد که از شادی ایرانیان در رنج بود ، مدام در اندیشه ی نیرنگ بود تا کیومرث را که سبب این شادی و آسایش خاطر بود از میان بردارد.

اهریمن را پدری نا بکار و بد نهاد چون پدر بود که او را نیز اندیشه ای جز بر انداختن کیومرث نبود . این دو زشت کردار ناپاک دل با این امید که دیهیم پادشاهی کیومرث را تصرف کنند ، سر انجام سپاهی فراهم آوردند و آماده ی نبرد شدند.

چون خبر توطئه ی اهریمن و پسرش به سیامک رسید ، خشمگین شد . سپاهی گرد آورد و پوست پلنگی به تن کرد و به جنگ ناپاک دلان کژاندیش رفت. دو سپاه مقابل هم ایستادند و سیامک برای جنگ با پسر اهریمن قدم به میدان گذاشت .

شاهزاده ی دلاور اما توان زور آزمایی با دیو زاده ی حیله گر را نداشت ، به خاک افتاد و بدنش به دست آن نابکار پلید دل پاره پاره شد

چون خبر به کیومرث رسید ، جهان در مقابل چشمانش تیره گشت ، آهی سرد از دل بر کشید و ناله کنان و شیون زنان از تخت به زیر آمد و مشت بر سر و روی کوبید .

اندوه و رنج پادشاه کهنسال چنان بود که سپاهیان را متأثر کرده و به شیون آورد . هیچ اندوهی کرانبار تر از غم از دست دادن فرزند نیست . به زودی همه دانستند که کیومرث را چه داغ سنگینی بر دل آمده است ، پس گروه گروه به دیدارش رفتند تا با شرکت در اندوه وی بار غمش را بکاهند و آرامش سازند .

با آغاز اولین داستان ، اساطیر ایرانی مرگ را معرفی می کنند . آن اهرمن خوی آدمخوار که هرگز گریزی از آن نیست .

فردوسی با شرح مرگ سیامک ، درک انسان نخستین را از نیستی همیشگی به نمایش می گذارد . به ویژه نیستی و مرگ دامن فرزندان جوان را بگیرد .

شرح ماتم ژرف نزدیکان بر مرگ سیامک قابل توجه است . اما انسان هوشیار دانست که درد گذشته را باید در گذشته رها کرد و به زندگی پرداخت . این شناخت با پیام سروش در پایان سوگواری بر سیامک نشان داده شده است . شاید به همین سبب است که بسیاری از ایرانیان هنوز تا یکسال پس از در گذشت عزیزی خود را سوگوار می دانند و آیین ویژه ای اجرا می کنند.

سالی با اندوه و ماتم بر کیومرث و ایرانیان گذشت . سرانجام آفریننده ی گیتی ندا داد که برخیزید و سپاهی گرد آورید و به جنگ بدی ها بروید که من یاورتان خواهم بود.

کیومرث و ایرانیان شاد شدند ، سپاس یزدان گفتند . سپس با لشکری بزرگ به عزم رزم با اهریمن راهی میدان نبرد شدند.

سیامک را پسری بود به نام هوشنگ که نیایش بسیار عزیزش می داشت . هوشنگ نیز چون پدر ، برومند و دانا ودلاور بود . کیومرث او را نزد خود خواند و اندیشه ی کین جویی را با وی در میان گذاشت و او را جلو دار لشکر نمود . سپاه ایران در حالی که هوشنگ دلاور در جلو و سرداران و دلاوران در دو سوی ستون و جانوران وحشی در میانه بودند به رزم دیو رفت . کیومرث خود در پس پشت سپاه می آمد و عقب دار آن بود . اهریمن نا بکار با لشکریان سیاه دل خود به میدان کارزار آمد.

سپاهیان از دو سوی نبرد را آغاز کردند ، اسب ها تاختند و نیزه ها افکندند . نعره و فریاد جنگ آوران بود که به آسمان می رفت و بد کاران بد اندیش بودند که به خاک می افتادند . سرانجام دیو سیاه کشته شد و جهان از شر وجودش آسوده گشت. شادی و آسایش به ایرانیان بازگشت و آفریدگان جملگی به ستایش یزدان روی آوردند.

پس از آن کیومرث زمان زیادی زنده نماند ، و از آن جا که هرچه روی زمین است محکوم به فناست ، کیومرث نیز سلطنت را به هوشنگ سپرد و چشم از جهان فرو بست.


comment نظرات ()
به پرشین بلاگ خوش آمدید
نویسنده : پرشین بلاگ - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٤
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
comment نظرات ()