شاهنامه

شاهنامه

کیومرث، شاهنامه
نویسنده : مسعود - ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٤

در روزگار باستان که زمین چون فرشی گسترده بود و آسمان چون سنگی بالای آن آویخته .

در روزگاری که خورشید جهان افروز نور می بخشید و زمین را گرم می کرد و ستارگان درخشان ، آسمان شب را الماس باران می نمودند.

در دوران دوری که دریا، این مایه ی حیات و هستی ، در کنار دشت و کوه و دریا زمین را زیبا و قابل زندگی می ساخت.

در ایام خوبی که انسان ها با دیگر آفریده ها با شادی و هماهنگی می زیستند و ستایش یزدان می کردند، کیومرث پادشاه شد.

کیومرث پادشاه سراسر ایران زمین در کوه بلندی منزل گزید و به مردمانش آموخت چگونه حیوانات را رام خود ساخته و چطور از پوست آنان جامه بدوزند .در زمان حکومت این پادشاه دادگستر که سی سال به طول انجامید در روی زمین اندوه و بیماری و دشمنی نبود ، آنچه بود شادی و مهربانی و فراوان بود . حتی جانوران نیز دوستار کیومرث بودند زیرا در نظام پادشاهی او آزاری به جنبنده ای نمی رسید.

پژوهشگران افسانه ی ایران نیک می دانند که در اساطیر آریاییان ساکن فلاط ایران، گئومرت به معنای زنده میرا، اولین انسانی است که در زمین پیدا شده و بنا بر نوشته های باستان ، خلقت او را خود اهورا مزدا نظارت کرده و از ذات خود در وجودش نهاده است .

بنا بر این داستان ، آسمان از سنگ های شفاف و گران بها ساخته شده و زمین در سه لایه زیر آن قرار گرفته است. کوه ها مانند درختان ریشه در زمین دارند و بلند ترین آن ها "هارائیتی " یا "هربرز" است که در گویش فارسی میانه البرز نامیده می شود.

زمین با بارش باران به هفت بخش تقسیم گشته و بزرگترین آن ها : "خوانیرا" است که "آریانم" یا سرزمین آریاییان در میان آن است .

در داستان های دینی گیومرث اولین انسان است و هرگز به عنوان شهریار شناخته نشده است. او اولین فرد بشر است که چون زمان مرگش فرا می رسد بر پهلوی چپ بر خاک می افتد و تخم او بر خاک می ریزد. از آن دو ریواس کوهی می روید و پس از زمانی دراز این دو ریواس به انسان بدل می گردند و مشیگ و مشیانگ خوانده می شوند . و انسان های دیگر ثمر زاد و ولد این دو هستند .

حکیم توس چون حماسه می سروده است ، نیک مردان اساطیری را به شهریارانی بدل کرده که برای پیروزی و سلامت مردمان خود نبرد و جانفشانی کرده اند.

کیومرث را پسری دانا بود سیامک نام که بسیار محبوب پدر بود، چرا که پدران همواره توان و بقای خود را در پسران خود می بینند .

در سوی دیگر دنیا ، اهریمنی بد نهاد که از شادی ایرانیان در رنج بود ، مدام در اندیشه ی نیرنگ بود تا کیومرث را که سبب این شادی و آسایش خاطر بود از میان بردارد.

اهریمن را پدری نا بکار و بد نهاد چون پدر بود که او را نیز اندیشه ای جز بر انداختن کیومرث نبود . این دو زشت کردار ناپاک دل با این امید که دیهیم پادشاهی کیومرث را تصرف کنند ، سر انجام سپاهی فراهم آوردند و آماده ی نبرد شدند.

چون خبر توطئه ی اهریمن و پسرش به سیامک رسید ، خشمگین شد . سپاهی گرد آورد و پوست پلنگی به تن کرد و به جنگ ناپاک دلان کژاندیش رفت. دو سپاه مقابل هم ایستادند و سیامک برای جنگ با پسر اهریمن قدم به میدان گذاشت .

شاهزاده ی دلاور اما توان زور آزمایی با دیو زاده ی حیله گر را نداشت ، به خاک افتاد و بدنش به دست آن نابکار پلید دل پاره پاره شد

چون خبر به کیومرث رسید ، جهان در مقابل چشمانش تیره گشت ، آهی سرد از دل بر کشید و ناله کنان و شیون زنان از تخت به زیر آمد و مشت بر سر و روی کوبید .

اندوه و رنج پادشاه کهنسال چنان بود که سپاهیان را متأثر کرده و به شیون آورد . هیچ اندوهی کرانبار تر از غم از دست دادن فرزند نیست . به زودی همه دانستند که کیومرث را چه داغ سنگینی بر دل آمده است ، پس گروه گروه به دیدارش رفتند تا با شرکت در اندوه وی بار غمش را بکاهند و آرامش سازند .

با آغاز اولین داستان ، اساطیر ایرانی مرگ را معرفی می کنند . آن اهرمن خوی آدمخوار که هرگز گریزی از آن نیست .

فردوسی با شرح مرگ سیامک ، درک انسان نخستین را از نیستی همیشگی به نمایش می گذارد . به ویژه نیستی و مرگ دامن فرزندان جوان را بگیرد .

شرح ماتم ژرف نزدیکان بر مرگ سیامک قابل توجه است . اما انسان هوشیار دانست که درد گذشته را باید در گذشته رها کرد و به زندگی پرداخت . این شناخت با پیام سروش در پایان سوگواری بر سیامک نشان داده شده است . شاید به همین سبب است که بسیاری از ایرانیان هنوز تا یکسال پس از در گذشت عزیزی خود را سوگوار می دانند و آیین ویژه ای اجرا می کنند.

سالی با اندوه و ماتم بر کیومرث و ایرانیان گذشت . سرانجام آفریننده ی گیتی ندا داد که برخیزید و سپاهی گرد آورید و به جنگ بدی ها بروید که من یاورتان خواهم بود.

کیومرث و ایرانیان شاد شدند ، سپاس یزدان گفتند . سپس با لشکری بزرگ به عزم رزم با اهریمن راهی میدان نبرد شدند.

سیامک را پسری بود به نام هوشنگ که نیایش بسیار عزیزش می داشت . هوشنگ نیز چون پدر ، برومند و دانا ودلاور بود . کیومرث او را نزد خود خواند و اندیشه ی کین جویی را با وی در میان گذاشت و او را جلو دار لشکر نمود . سپاه ایران در حالی که هوشنگ دلاور در جلو و سرداران و دلاوران در دو سوی ستون و جانوران وحشی در میانه بودند به رزم دیو رفت . کیومرث خود در پس پشت سپاه می آمد و عقب دار آن بود . اهریمن نا بکار با لشکریان سیاه دل خود به میدان کارزار آمد.

سپاهیان از دو سوی نبرد را آغاز کردند ، اسب ها تاختند و نیزه ها افکندند . نعره و فریاد جنگ آوران بود که به آسمان می رفت و بد کاران بد اندیش بودند که به خاک می افتادند . سرانجام دیو سیاه کشته شد و جهان از شر وجودش آسوده گشت. شادی و آسایش به ایرانیان بازگشت و آفریدگان جملگی به ستایش یزدان روی آوردند.

پس از آن کیومرث زمان زیادی زنده نماند ، و از آن جا که هرچه روی زمین است محکوم به فناست ، کیومرث نیز سلطنت را به هوشنگ سپرد و چشم از جهان فرو بست.


comment نظرات ()